در سایه ستاره چاپ فرستادن به ایمیل
میانگین امتیار کاربران: / 0
ضعیفعالی 
مناسبتها - حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام
سه شنبه, 14 تیر 1390 ساعت 18:10

 

 

در سایه ستاره

به نام خدایی که عباس را آفرید تا در رکاب حسین باش و سقای تشنگان 

 

بیش از ساعات قبل از جنبش های بی وقفه فرزندی که حمل می نمود، زمان تولدش را احساس می کرد، با کوششی تا جائی که توان مقاومت دارد ، برای اداره ی خانه ی وحی صبوری کند ،کارهای روز را سر و سامان داده و آنگاه از پای نشست .

در همین لحظات سراسر قدسی سحری روز جمعه چهارم شعبان سال 26 که ناگهان ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد، خبر میلاد پنجمین پسر علی در پی حسن و حسین و محسن و محمد حنیفه از کوچه های مدینه گذشت .

علی با شنیدن بشارت تولد فرزند ام البنین خوشحال شدند و فرمودند :این مولود شأن عظیمی نزد خدا دارد.

 امیرالمومنین که سحرگاه بیرون رفته بود و خبر را از قنبرکه همیشه کنار علی بود شنیده بود گفت به خانه می روم تا نام او را بگذارم.

زینب دوان دوان به حضور علی رسید با سرور و شادی غیر قابل وصف گفت : پدر جان خداوند به ما فرزندی عنایت فرموده است .

سپس به درون جایگاه استراحت ام البنین رفته در حالی که قنداقه ی برادر نازنین را روی دست داشتند بیرون امد نزد پدر رفت و آغوش او نهاد .

علی او را در برگرفت، زبان مبارک به دیده و گوش و دهان او گردانید تا حق بگوید حق ببیند و حق بشنود.

چشم و دهان و گوش فرزند ام البنین به لبان مبارک بهترین خلق خدا مهر شد. امیرالمؤمنین پس از اتمام مراسم اذان و اقامه روی به همسرش نمود و فرمود : چه اسمی بر او انتخاب کرده اید؟

 ام البنین عرض کرد من در هیچ امر بر شما سبقت نگرفته ام .هر اسمی که خودتان میل دارید براو بگذارید.

زینب گفت: بابا جان اسم وکنیه این مولود چیست ؟

حضرت فرمودند : دخترم اسم او عباس است و کنیه اش ابوالفضل است و اما او القاب زیاد دارد از جمله قمر بنی هاشم و سقا .

زینب با شنیدن لقب سقا فورا پرسیدند : بابا اسم او عباس است چون در این علامت شجاعت است، کنیه او ابوالفضل است به خاطر اینکه در او علامت جمال است، ولی معنای سقا چیست ؟ آیا برادر من سقا است ؟

حضرت فرمودند : دخترم گمان مکن که سقاءیت برای عباس شغل است و اجانب را سقائی می کند نه چنین نیست ،بلکه او ساقی اهل و عشیره خویش است.

 تا زینب این را شنید ، رنگش متغیر شد اشک از چشمانش جاری شد .

امام فرمود : گریه نکن !برادرت را بگیر که برای تو و برادرت شأن عظیم است ، زینب در حالی که عباس را در آغوش گرفته بود به نزد ام البنین آمد .

او جویای اسم فرزند شد زینب گفت : اسمش عباس و کنیه اش ابوالفضل و لقبش قمر بنی هاشم است.

 ام البنین بسیار خوشحال شد و گفت : الحمدالله رب العالمین که الان تصدیق شد رویای من (مولودالعباس بن علی :50 -29_زندگی حضرت ابوالفضلالعباس علامه قریشی 22 مترجم )

در هفتمین روز تولد عباس بن علی به سنت اسلامی ،علی سر او را تراشیدند هم سنگ موهایش طلا به فقرا صدقه دادند و همانطور که نسبت به حسنین عمل نمودند گوسفندی به عنوان عقیقه ذبح کردند(پسران علی نوشته رضی الدین فارسی 145) زیبای ماه بنی هاشم در پی زیبا چهره ای چون حسن بن علی بود که نوشته اند هرگاه در مسیری قرار می گرفت بی اختیار به او می نگریستند و دل می باختند و به حسرت تا آخرین چشم انداز محو جمالش شده او را با نگاه بدرقه می نمودند.

چه برداشت لطیفی سید عبدالرزاق مقرم دارد از آن لحظه ای که قمر در پی شمس می رود می توان به راه رفتن قمر بنی هاشم در پشت شمس بنی هاشم تعبیر کرد. او می نویسد : والقمر اذاتلها. قسم به ماه آن زمان که دنبال خورشید روان است.(سوره شمس 2)از مصادیق بارز آن حسین و عباس می باشند (سردارکربلا 163)

 عباس سخن نمی گفت مگر آنکه قبلا از برادرش شنیده باشد، هیچ عملی را انجام نمی داد مگر اینکه به جهت پیروی از امامش انجام پذیرد.

 حتی راه رافتن، در پشت سر امامش حرکت می کرد، میلاد امام حسین در سوم شعبان است و ولادت عباس در چهارم شعبان سال 26 هجری، هر کسی عباس بن علی را می دید می گفت : در دیدگانش وحشتی نا آشنا پیداست که هر گز در چهره های هیچ یک از ما سابقه ای نیست.

 ام البنین که نبوغ و ریزش فضیلت را از فرزندش می دید قلب آکنده از محبتش به جوش می آمد ، برای او از چشم حسودان می ترسید که مبادا به او آسیبی برسانند و می گفت فرزندم را از چشم حسودان نشسته و ایستاده آینده و روند ، مسلمان و منکر بزرگ و کوچکزاده ، تو را در پناه خداوند یکتا قرار می دهم(المنمق فی اخبار قریشی 437)

در همین دوران زبان گشایی که شیرین زبانیهای عباس جلب توجه می نمود.مادرش ام البنین متوجه علی می شود که فرزند دلبندش عباس را به زانو نشانده آستینهایش را بالا زده بازوان او را نگاه می کند بوسه می زند و اشک می ریزد.

ام البنین از مشاهده ی چنین صحنه ای عجیب مضطرب و پریشان شده فورا به حضورش می رسد، سبب بوسیدن بازوان و ارتباطش را با گریستن جویا می شود :که چرا گریه می کند؟

حضرت با صدای آرام و اندوه زده پاسخ دادند : به این دو دست نگریستم و آنچه را بر سرش خواهد آمد به یاد آوردم.

ام البنین شتابان و هراسان پرسید : چه برسر آنها خواهد آمد؟

حضرت با آوایی مملو از غم و اندوه و تاثر فرمود : آنها از ساعد قطع خواهد شد .

ام البنین با وحشت به سرعت پرسید.چرا قطع می شوند ؟

امام ماجرای کربلا را برای او بیان نمودند و فرمودند که فرزندش عباس در راه یاری از اسلام و دفاع از برادرش دستانش قطع خواهند شد.

ام البنین به شدت گریست(قمر بنی هاشم 19) آهی دردمند برمی کشید و این جمله را تکرار می کرد: که مرا با یزید چکار! چرا این همه مصائب بر سر من می ریزد(سردار کربلا 163)

 علی وقتی با پریشانی ام البنین مواجه شدند دیدند که ساکنان خانه وحی بر اثر ناله و فغان او همه گریان شدند، خطاب به مادر ابوالفض عباس فرمودند :او نور دیده است و خدا دو بال به او عنایت خواهد کرد تا با آنها با ملائکه در بهشت پرواز کنند.

ام البنین با شنیدن این بشارت خوشحال شده از جا برخاست به دامن صبر و بردباری چنگ زد و خدای را سپاس گفت که فرزندش فدایی سبط گرامی رسول خدا و ریحانه او خواهد بود.

 

شخصیت حضرت ابوالفضل :

 حدود چهارده سال با پدر بزرگوارش زندگی کردو در جنگ صفین در رکاب پدر حضور داشت لیکن به او اجازه میدان داده نمی شد و مدت بیست و چهار سال با برادرش حضرت امام مجتبی زیست و با برادرش حسین سی و چهار سال زندگی کرد. حضرت ابوالفضل از بس زیبا بود او را قمر بنی هاشم می نامیدند.

 عباس مردی قوی ، شجاع سواری تنومند که بر اسبان قوی هیکل سوار می شد پاهایش به زمین می کشید.

 از امام صادق روایت شده که فرمود : عموی ما عباس با بصیرت و آینده نگر و در ایمان استوار بود، همراه حضرت حسین جهاد کرد و امتحان خوبی داد تا شهادت رسید.

روزی حضرت سجاد چشمش به عبیدالله پسر حضرت ابوالفضل افتاد با دیدنش گریان شد و فرمود : بر پیامبر روزی سخت تر از روز احد نگذشت که در آن روز عمویش حمزه سیدالشهدا شهید شد و بعد از آن روز موته بود که پسر عمویش جعفر شهید شد.

 لیکن هرگز مانند روز عاشورای حسین پیش نیامده که سی هزار نفر او را محاصره کردند و همه خود را از جدش رسول خدا به حساب می اوردند و با کشتن فرزند پیامبر تقرب به خدا می جستند و حسین هر چقدر خدا را به آنان تذکر داد متنبه نشدند تا آنکه به ظلم و ستم شهیدش کردند.

 سپس فرمود : خدا عباس را مشمول رحمت خویش گرداند که ایثار کرد و خود را به مشقت افکند تا جان خود را به فدای برادرش کرد و در این راه دستهایش قطع شد، خداوند به جای دو دست ابوالفضل دو بال به او عنایت فرمود که در بهشت با فرشتگان پرواز می کند چنانکه برای جعفر طیار قرار داد و برای عباس نزد خداوند تبارک و تعالی مقامی است که تمام شهداء در روز قیامت غبطه او را می خورند(ابصارالعین ص 25- حیاةالحسین3-263)

 

وصیت علی به قمر بنی هاشم :

 علی وقتی که ضربت را خورده بود و مریض و بیمار در بستر افتاده بود همه بچه هایش دورش جمع بودند. مانند مروارید عرق از جبین می ریخت.

 علی لب گشود فرمود : شنیدم از رسول خدا که چون وفات مؤمن نزدیک می شود عرق می کند چند کلمه ای می فرمود ، لحظه ای کوتاه رفع خستگی می کرد و لبان مبارکش را گشود و وظائف الهی فرزندان را که به آن آراسته بودند یاد آورشان نمود. کار به جایی رسید همه فهمیدند زمان فراق ابدی نزدیک است.

که ناگهان امام حسین در عین گریه و زاری توام باناله و بی قراری عرض کرد : ای پدر بعد از تو برای ما که خواهد بود ، مصیبت تو بر ما امروز، مثل مصیبت رسول خدا است. علی او را به حضور پذیرفت با دست خود اشک از چشمهای او پاک کرد.

 همه را به گریه شدید انداخت و آنگاه دست به دل او گذاشت و فرمود : ای فرزند خداوند عالمیان دل تو را به صبر ساکن گرداند و بعد حسین را در آغوش کشیده بوسید ساعتی مدهوش شد.

 به هوش آمد فرمود : حسین جان تویی شهید این امت پس بر تو باد صبر بی بلا. دوباره از حال رفت و سپس که دوباره به حال امد، سپس ابوالفضل را در آغوش گرفت به سینه چسبانید و فرمود : پسرم به زودی به وسیله تو چشمم روشن می گردد، پسرم هنگامی که روز عاشورا فرا رسید و بر شریعه آب وارد شدی ، مبادا آب بیاشامی در حالی که برادرت تشنه است.

 سپس حسین را خواستند دست حضرتش را در دست عباس قرار دادند و سفارش او را نمودند که یاری کند برادر را _بحارالنوار 42|312_ معالیالسبطن 1|4521_ سقای کربلا 31_

 

 ازدواج به دست امام

 امام حسن تصمیم گرفتند مراسم ازدواج برادرش قمربنی هاشم را فراهم آورد. به همین لحاظ امام حسن در پی اینکه لبابه دختر عبدالله بن عباسی بن عبدالمطلب و جوهریه معروف به ام حکیم دختر خالد بن قرظ کنانیه یا بنابر قولی خویلدبن قارظ که زیباترین و عاقلترین زنان عصر خود بود را شناسائی نمود و به شایستگی او برای همسری برادرش قمر بنی هاشم یقین حاصل کرد.

به اراده امام حسن قمر بنی هاشم در سن 20 یا 21 سالگی در سال 46 یا 47 هجری با لبابه دختر عبدالله بن عباسی که دختر پسرعموی رسول خدا و پدرش علی مر تضی ازدواج کرد.

 پس از مراسم عقدکنان که گرچه ثبتش را در سند نیافتیم تا بدانیم بوسیله چه کسی برگزار شده است. آری پس از مراسم عقد کنان به اراده امام حسن مجلس جشن

 ازدواج برگزارگردید.

 اهل ایمان در سرور آل محمد شرکت داشته همه مسرور بودند. و البته بنابر عقیده ای از اهل تحقیق و پژوهش همسر دیگری که در لسان اهل فن به ام ولد از آن تعبیر شده است داشته اند.(معارف بن قتیله 96)

ثمره این دو ازدواج پنج یا به اعتباری شش فرزند پسر و دختر بوده اند به نام های عبیدالله و فضل حسن که فرزند ام ولد است. قاسم و محمد که هردو تن در کربلا شهید شده اند.

سید محسن شامی عاملی مؤلف گرانقدر اثر گرانسنگ اعیان الشیعه به فرزند دیگری به نام عبدالله اشاره کرده اند که به استناد ادله ای آن را کنیه قاسم دانسته اند و دختری به نام حدیقة النسب یا حدائق الانسی _مروج الذهب 2|66)

 نسبت شناسان اسلامی اتفاق دارند ، ادامه ی نسل شریف قمر بنی هاشم از عبدالله بن عباسی است و عبدالله از سه همسرو دو فرزند پسر به نامهای عبدالله و حسن داشته که نسل او نیز فقط به وسیله حسن بن عبدالله بن عباس ادامه یافته(ستارگان درخشان 5|122_زندگی قمربنی هاشم عمار زاده 222)

 

طرح جداسازی قمر بنی هاشم از امام حسین :

 عمر سعد نامه ای به ابن زید نوشته که از آن بوی ستمی در اجرای دستور استشمام شده است شمر از فرصت استفاده کرد خود را به عبیدالله رسانیده تشویقش کرد با نامه تندی که به عمر سعد می نویسد او را تو بیخ کندو تهدید نماید اگر روند جنگ به این منوال باشد دیگری را به سپهسالاری سپاه کوفه انتخاب می کند.

ابن زیاد پیشنهاد شمر را پسندیده و گفت : به زودی ترا با نامه ای به نزد او خواهم فرستاد.

 شمر که متوجه شد او به زودی به جای عمر سعد انتخاب خواهد شد اوضاع جنگ را مورد بررسی قرار داد به خاطر وجود قمربنی هاشم در سپاه امام پی برده نقشه جداسازی عباس بن علی از امام را مورد بررسی دقیق قرار داد. به نزد عبدالله بن ابی محل بن حزام برادرزاده ی ام البنین برود او را در این آرزو با خود هم صدا نموده به نزد عبیدالله بن زید ببرد.

 روز موعد که می بایست نامه ی ابن زیاد را تحویل بگیرد و به کربلا حرکت کند ، عبدالله بن ابی محل برادرزاده همسر علی بن ابی طالب که پسردائی قمربنی هاشم و برادران او بود حضور داشت گفت : خدا امور امیر را اصلاح نماید عمه زادگان من نزد حسین می باشند اگر صلاح می دانید امان نامه ای برای ایشان بنویسید.

ابن زیاد که درچنین آرزویی به سر می برد زیرا می خواست به هر کیفیتی شده است راهی برای جدایی قمربنی هاشم از امام حسین به دست آورد از چنین پیشنهادی استقبال کرد .

 امان نامه ای برای عباس بن علی و برادران بزرگوارش نوشت ، غلامی را به طرف خیمه گاه امام حسین رفت و امان نامه ای را که گرفته بود بدست عباس داد و گفت : این از طرف عبیدالله که پسردائی شما عبدالله آن را برایتان فرستاده است.

 فرزندان رشید علی بن ابیطالب با برادر بزرگوارشان عباس همصدا شدند و فرمودند : به دائی ما سلام برسان و بگو ما نیازی به امان شما نداریم و امان خدا از امانِ زاده ی سمیه بهتر است.(تاریخ کامل ابن اثیر4|23)

این خبر در اندک فرصتی در دو سپاه امام و کوفه پیچید کوفیان از ترس بیشتری به خود لرزیدند.

 شمر وقتی دانست آن امان نامه نتوانسته کاری از پیش ببرد تصمیم گرفت خود با عباس صحبت کند .

غروب رو پنجشنبه نهم ماه محرم سال 61 امام با شخصیت های سپاه خود به بحث و مذاکره مشغول بود صدای سم اسب که شتابان به چادر ها نزدیک می شد شنیده می شد که صدایی بلند شد : ای خواهر زادگان من کجایید؟

 از لحن صدا همگی دریافتند که شمر ذی الجوشن است فرزندان ام البنین توجه ننمودند و امام حسین به برادر عزیز خود عباس فرمود : گرچه شمر شخصی فاسق است ولی جواب او را بگوئید.

 قمر بنی هاشم اطاعت از دستور امام نزد شمر رفته فرمودند : چه می گوئی مرد نفرین شده ؟

 شمر درحالی که تبسم به لب داشت اظهار کرد : مرا بیهوده مورد شماتت قرار ندهید من به شما خدمت کرده ام و برای شما چند برادر ، امان نامه از ابن زیاد گرفته ام.

  چرا خود را در معرض خطر و کشته شدن قرار می دهید؟ و چر ا خود را به خاطر حسین به دردرسر می اندازید ؟بیائید برویم .

 قمر بنی هاشم با تشدید و خشم فراوان از ادامه ی سخن او جلوگیری کر دو فرمود : خدا تو و امانت را لعنت کند !آیا ما را امان می دهی و فرزند رسول خدا را امان نباشد. نفرین بر تو باد،( بحارالانوار 22|391_تذکرة الغواص 142_ ارشاد مفید 2|91)

ما چون شخصیتی چون حسین را رها کنیم طاعت ملعون و ملعون زاده ها را گردن نهیم؟ لعنت خدا بر تو و او باد که از هر حیث مستحق این لعنت هستید.

شمر با شنیدن بیانات عباسی دیوانه وار فریاد زد.فریب حسین را نخورید او به امیرالمؤمنین یزید خیانت کرد....بیائید ...بیائید ...بیائید برویم.

قمر بنی هاشم در حالی که قبضه شمشیر را در دست می فشرد و حالت حمله به خود گرفته بود فرمود : از این مکان دورشو و گرنه تو را خواهم کشت، بریده باد زبانت که به چنین کلمات کفر آمیز آلوده می گردد ، دور شو ، دور. (زندگی نامه قمربنی هاشم 45) برادرانش نیز با او همصدا شدند .

 شمر که از خشم و شجاعت و رشادت عباس به خوبی آگاه بود توقف بیشتر از این را جایز ندانست.

هنگامی که عباس و برادرانش به خیمه گاه برگشتند زهیر بن قین به حضور رسید معروض داشت : پدرت تو را برای چنین روزی ذخیره نمود.

 پس مبادا بر حسین روی برتابی و از یاری او و خواهرانت باز ایستی .

 قمر بنی هاشم در خشم شدند و فرمودند: زهیر ! مرا به شجاعت فرا می خوانی به خدا قسم چیزی به تو بنمایانم که هرگز ندیده باشی .(اسرارالشهادة 387_ کبریت احمر 3|144)

 

اول عباس را بکشیم : پس حال که از طرح جدا ساختن عباس بن علی از برادرش حسین نتیجه ای ثمر نگرفت و همه شنیده بودند که قمر بنی هاشم بدون هیچ ترس و واهمه ای در جواب شمر فرموده است : اگر بدن مرا قطعه قطعه کنند دست از یاری برادرم نخواهم کشید.

 باید زودتر از همه عباس کشته شود ، بنابر چنین تصمیمی که سران لشکر بنی امیه گرفتند در عاشورا شش بار فرمان حمله به عباس بن علی را صادر کردند اما قوت بازوی او همه حملات را دفع کرد(زندگی نامه قمر بنی هاشم 39)

 

 پشتم شکست :

 قمر بنی هاشم شب عاشورا به حضور امام رسیدند متوجه شدند بسیار ناراحت هستند ، علت گریه شاه خوبان سؤال کرد حضرت فرمود : تشنگی بر کودکان غلبه یافته و آنان را دچار اظطراب نموده تا به حال در دو موضع چاه کندیم ولی اثری از اب نبود، آیا می توان مقداری آب از این گروه ستمکش برای کودکان بیاوری ؟

 قمر بنی هاشم عرض کرد: من مکررا از این گروه نابکار طلب آب کرده ام ولی غیر از تیر و شمشیر جوابی ندادند.

عباس بن علی عرض کردند : هنگامی که صبح شد می روم و آب می اورم ولو یک مشت باشد.

 امام حسین خوشحال شد و فرمودند : خدا در مقابل این سعی و کوشش به تو جزای خیر دهد(دارالسلام نوری 513)

 قمر بنی هاشم صبح عاشورا وارد خیمه ای شدند که از روز ورود به کربلا ، جهت مشکها بر افراشته بودند.

 یکی از مشکهای آب که دفعه قبل آورده به خیمه رسیده بود.در نتیجه هجوم اطفال تشنه باز و ریخته شده بچه ها از شدت عطش شکم خود را روی خاک گل شده می گذاشتند .

عده دیگر نیز مشکهای خالی را برداشته شکمهای خود را بر مشکهایی گذاشته بودند تا بلکه عطش آنها تسکین یابد.

ابوالفضل عباس با دیدن این صحنه های دردناک غم آفرین خطاب به اطفال فرمودند : نور دیدگان صبر کنید.حال می روم برای شما آب می آورم .(عنوان الکلام 280)

 سپس مشک خالی به دوش انداخته راه فرات پیش گرفت..رو به آسمان نمود و عرض کرد : خدایا می خواهم به وعده ام وفا کنم و این مشک را برای کودکان تشنه کام پر از آب نمایم .

 سپس پیشانی امام را بوسید به سوی فرات حرکت کرد.حضرتش نخست به سنت پدر و برادران که در مقابل دشمن قرار می گرفتند قبل از شمشیر کشیدن آنها را با پند و نصیحت موعظه می کردند ، خطاب به لشکر کوفه فرمودند : قدری از این آب که مهریه مام عزیزشان زهرا است بدهید که کودکان خردسال درمیان آفتاب سوزان هلاک نشوند. از این سخن بعضی گریان و پاره ای ساکت و برخی به کناری رفته .انها از اسب پیاده شده خاک بر سر ریخته و بی تابانه اشک می ریختند.

 شمر که متوجه انقلاب روحی عده ای شده بود به اتفاق یک نفر از سران لشکر جلو آمد آهسته به عرض رساندند : در صورتی ازاین گفتار نتیجه خواهی گرفت که برادرت حسین با یزید بیعت نماید والا اگر تمام جهان را آب فراگیرد و در تصرف ما باشد اب به شما نخواهیم داد.

قمر بنی هاشم از این برخورد و کلمات تند متاثر شدند به حضور امام رسیدند، عینا شنیده های خود را به شرف عرض امام رسانیده حضرتشان محزون و افسرده گردیدند. حال حضرت حسین چنان تاثیری در قمر بنی هاشم گذاشت که توصیف ان غیر ممکن است ، دست به سینه ایستاد به شدت گریه می کردند انتظار دستور می کشیدند که لشکر دشمن هیاهو کرده نا سزا می گفتند و فریاد می زدند : چرا به میدان نمی ائید در آفتاب سوختیم.

از میان خیمه ها نیز صدای شیون و ناله های دلخراش زنان و کودکان به گوش می رسید.

قمر بنی هاشم عرض کرد: سینه من از کشته شدن برادران و یاران و دوستان تنگ شده است ، از زندگی ملول شده ام مرا رخصت فرما که جان خود را فدای تو گردانم.

 حضرت از شنیدن این سخنان جانسوز سیلاب اشک ازدیده هایش روان گردید فرمود : ای برادر ! تو علمدار منی و با رفتن تو لشکر من از هم می پاشد، پس چون تو نمانی کسی بامن نماند...(ناسخ التواریخ .جلاءالعیون 573)

 از این رو امام به بهترین ذخیره های باقی مانده و عزیزترین حامیان خود که ارامش خاندان رسالت در کربلا به وجود او و شمشیر شرربار و پرچم در اهتزازش بود، اجازه نبرد نمی داد.

ناگزیرا بر اساس اصرارش فرمود: اگر عازم سفر آخرت گردیده ای برای این کودکان آبی بیاور که از تشنگی بیتاب گردیده اند(جلاءالعیون572)

 و شاید این معنای همان باشد که حاج محمد ارزی در قصیده خود به آن اشاره نموده( یوم ابوالفضل استجاربه اهدی) روز عاشورا روزی بود که هدایت حضرت حسین به ابوالفضل پناه برد و در عالم خواب حضرت حسین بن علی را زیارت نموده که فرموده اند: آنچه که گفته ای صحیح است من به برادرم ابوالفضل پناه بردم که آفتاب از تیرگی غبار معرکه کربلا پیدا کرده بود(وقایع الایام خیابانی 418)

آری غیرت ابوالفضل به او مجال درنگ نداد، مشک رابرگرفت و سوار اسب شد عازم فرات گشت از آن سپاه بیشمار بیم و ترسی به دل راه نداد.

قمربنی هاشم چون شیر خشمناک راه شریعه را پیمود واسب را به فرات راند، وارد شریعه شد، صحنه ی وداع پدر به یادش آمد که او را فرا خواندند به سینه چسبانید چشمانش را بوسید از او عهد گرفت که در کربلا وقتی به آب دست یافت تا برادرش تشنه است، قطره ای آب ننوشید، فرمود: سوگند به خدا از آب نمی چشم .

با اینکه خواست شدت تشنگی اسب را به شربتی اب بکشند که متوجه شد او نیز آبی نمی نوشد دست برد کفی آب برگرفت مقابل دهان آورد تا اسب به تصور اینکه راکبش نوشیده است رفع تشنگی کند.

بالاخره مشک را پر از آب کرد و متوجه خیمه گردید. دراین وقت کمانداران راه را بر او بستند و لشکرابن سعد از جایی حرکت کردند، حضرت را مانند دایره در میان گرفتند و آن بزرگوار چون شیر غضب آلود می زد و می کشت . ناگاه نوفل ازرق (بحارالانوار مجلسی 10|210) یا به اعتباری یزیدبن رقاد جهتی یا به روایتی زید بن ورقا به اتفاق حکیم بن طفل که پشت نخل کمین کرده بودند بیرون آمدند ضربتی به آن حضرت زدند و دست راست ان بزرگوار را قطع کردند، شمشیر رابه دست چپ داد با دشمن به نبرد پرداخت.

وقتی دستهای حضرتش را جداکردند پرچم را به سینه چسبانید و مشک را به دندان گرفت (ابالفضل مظهر کمالات و کرامت 1|481)

فرماندهی سپاه کوفه دستور تیرباران حضرتش را صادر کرد، تیری از طرف دشمن به مشک آب رسید و آب روی زمین ریخت، سپس تیر دیگری از لشگر کفر آمد و برسینه مبارک عباس بن علی فررفت تیر سومی که به سوی حضرتش پرتاب کردند بر چشم شریفش نشست (العباس 292)

 ابالفضل می کوشید تیر را از چشم بیرون اورد تا بتواند جمال حق نمای برادرش ، امامش را در اخرین دیدار زیارت کند.

لکن حضرت شخصا به سید ابراهیم قزوینی که در صحن مطهر حضرت ابالفضل امام جماعت بودند و اصابت تیر را به چشم حضرت قبول نداشت در عالم خواب می فرمایند سید ابراهیم آیا تو در کربلا بودی که بدانی در روز عاشورا با من چه کردند ؟

 پس از آنکه دو دستم از بدن جدا گردید دشمن مرا تیر باران کرد در این میان تیری به چشم من رسید. هرچه سر را تکان دادم که تیر بیرون بیاید ، اثر نکرد.

 عمامه از سرم افتاد زانوها را بالا اوردم ، خم شدم که به وسیله دو زانو تیر را از چشم بیرون بکشم نتوانستم.( ابالفضل مظهر کمالات و کرامت 1|483)

در همین موقع نابکاری عمود آهنین بر سر مبارک حضرتش وارد کرد تا پایین ابروان شکافت، خون سختی جاری جاری شد طاقت آن بزرگوار تمام شده از بالای اسب برزمین افتاد .

 امام شتابان به سوی عباس بن علی امدند، دشمن از ترش پا به فرار گذاشت .

حسین گفت : به کجا فرار می کنید شما که برادرم را کشتید کمرم را شکستید. (پرچمدارنینوا 183)

  حضرت به شیخ کاضم سبتی پیغام می دهد که این مصیبت مر ا بخوانید و شخصا در عالم خواب چنین ترسیم نموده اند هرگاه سواری از اسب سقوط کند دستهای خود را مایل بدن قرار می دهد که کمتر اذیت بر او وارد شود، ولی کسی که تیرها به سینه اش فرورفته باشد و دست در بدن نداشته باشد چگونه روی زمین قرار خواهد گرفت. (مقتلالحسین محرم 266)

کار قمر بنی هاشم به اینجا که می رسد با "علیک منی السلام یا ابا عبدالله ارکنی " یا به قولی " یا اخا ادرک اخاک" سرور مولایش را به بالین می خواند ، حضرت ندایش را بالا و اخاه، واعباساه، وامهجظ قلباه"

وای برادرم وای عباسم وای سرور و جان دلم باباه(معالی السبطین1|269)

حضرت نگاه کردند دیدند دستهای قطع شده برادرش عباس روی خاک افتاده ، ان را برداشتند به سینه خود چسبانیدند (انوارالشهادة 98)

 وقتی سید سروران عالم کلام برادر را شنید خود را شتابان به قمر بنی هاشم رسانید. اسوه شجاعت و فدایی عالم قدس را مشاهده کرد به خاک و خون غلطیده پیکرش غرق تیرهای جفای دشمن گشته و دشت نینوا را از خون خود گلگون ساخته دیگر از آن سرو خرامان جز شاخه شکسته هایی باقی نمانده بود دیگر نه دستی دیده می شد که به حرکت دراید، نه پایی که با او راه رود، نه زبانی که حماسه سر آید، نه صولتی که در دل دشمن رعب اندازد، نه چشمی که زهره شیر شکافد و نه مغزی که نقشه خائنانه دشمن را به باد دهد.

امام با مشاهده آن صحنه ای که بر حسین امکان پذیر نیست قوای جسمانی خودرا از دست دادند و بر بالین خون آلود برادر ناله کردند.(منتخب طریحی 218_ اکیل المصائب 328)

فرمودند :ای عباس الان پشتم شکست و چاره ام رو به کاستی رفت و دشمن زبان به سرزنشم گشود.به طور خمیدگی خود را به پیکر چاک چاک برادر انداختند اشک می ریختند که نوشته اند : "فبکس الحسین لقتله بکاءشدیدا"

درهمین حال و هوا تصمیم گرفتند بدن عباس را ببوسند ولی افسوس!! جایی را ندیدند که به وسیله تیرو سنان غرق به خون نشده باشد تا بتوان ان را بوسید.

ابا عبدالله الحسین برادر عزیزش را بر دامن گرفتند خون از چشمان مبارکش پاک کردند، عباس نیز برادر غریب و تنهایش را مشاهده کرد و گریه نمود امام فرمودند :برای چه گریه می کنی قمر بنی هاشم

 عرض کر : ای برادر ای نور چشمم چگونه گریه نکنم مثل شما کنارم امدی سرم را از خاک برداشتی بعد از ساعتی چه کسی سرتان را از خاک برمی دارد و چه شخصی خاک از صورتتان پاک می کند؟

 ناگهان ابوالفضل نعره ای زد و روح پاکش به بهشت پرواز کرد، سپس شاه خوبان با دلی شکسته صورتی غرق اندوه چشمانی اشک ریز در حالی که با آستین خود اشکهایش را پاک می کردند تا اهل حرم حضرتش را گریان مشاهده نکنند به سوی خیمه ها حرکت نمودند.

 برای اینکه خبر به خاک افتادن برادرش عباس را به زنان نرسانند به سوی خیمه او آمد، عمودش را خواباند و ازاین نشانه زنان دانستند که صاحب این خیمه شهادت یافت(العباس آیة الله سید محمد تقی مدرسی43)

سکینه بنت الحسین مضطرب و شتابان به سویش دوید، فورا بدون مقدمه ای سوال کرد عمویم عباس کجاست؟ چرا برای ما آب نیاورد؟

امام فرمودند : دخترم عمویت کشته شد.

 عقیله وحی زینب کبری متوجه این خبر شده صدایش به گریه و شیون بلند گردید .زنان حرم نیز از انچه بر سرشان آمده اگاه شدند همه با امام گریه می کردند و صدای وای که بعد از تو ای عباس بی یاور شدیم بلند نمودند، امام نیز در میان گریه زنان حرم با صدای بلند گریه کردند و فرمودند : ای عباس ما بعد از تو بی یاور شدیم.(مقتل الحسین مقرم 328).

یا قمر بنی هاشم دستم به دست بریده ات جانم فدای دستانت

 

کاری از کلوپ نویسندگی


 

ارسال نظر

نام *
ایمیل
کد امنیتی   
ارسال

اخبار جدیدتر:
اخبار قدیمی تر:

 

ابزار کاربران

Free Page Rank Tool

شماره تماس : 77632007

طراحی سایت : پویان رایانه

بهترین حالت نمایش: مرورگر فایرفاکس