مهماني خدا چاپ فرستادن به ایمیل
میانگین امتیار کاربران: / 0
ضعیفعالی 
مناسبتها - رویدادهای روز
دوشنبه, 24 بهمن 1390 ساعت 15:14

مهماني خدا


  ...بعد از آنكه چند لقمهاي از غذا  خورد، متوجه شدم كه حال و حوصله  خوردن ندارد ! گوشه چشمي به مادر انداختم او لبخندي از روي محبت به من كرد و آرام و بي صدا نگاهي به پدر و آهي كشيد !.
 برايم كه كودكي ده ساله بودم سخت بود تا بدانم موضوع چيست ، خواهر و برادرانم مشغول خوردن بودند و با يك شوق و ذوقي غذا ميخوردند و گاهي با خندههاي نازشان اطاق گرفته از ناراحتي پدر را با شادي غرق ميكردند.
گويي كه اتفاقي افتاده بود كه هيچ كس به جز مادر از آن اطلاعي نداشت .
آرام مادر را نگاه كردم كه او هم با خوردن غذايي ناچيز دست از آن كشيد و باقيمانده آن را براي ما كنار گذاشت .
پدرم كه با چهره در همش مدام سعي ميكرد لبخند بزند ، از تلخي آن ميشد فهميد كه براي تضعيف روحيه ما نميتوانست حرفي را به زبان بياورد .مادر آرام با گوشه چهارقدش (روسري) كه سفيدي آن هميشه يادآور پاكي و صداقتش بود ، اشكش را پاك كرد و به مرد خانواده اشاره كرد كه خدا بزرگ است.
آن شب گذشت صبح كه همه خواب بودند ،پدر آرام براي رفتن به سركار آماده ميشد كه شنيدم مادر پرسيد حالا چه ميكني؟ پدر صبورانه با اعتماد به نفسي گفت : روزي شما و بچهها دست خداست ، انشااله كه كار ديگري پيدا ميشود.
يك روز قبل از ماه مبارك رمضان و بيكاري براي نان آور خانواده خيلي سخت و ناراحت كننده است، براي مردي كه تنها كارگر بود.
شب اول ماه رمضان دور سفره غذا نشسته بوديم كه پدرم پاكتي را خودش سر سفره آورد و با لبخند گفت براي پيشواز ماه  خدا براتون زولبيا باميه گرفتم و ادامه داد ، خدا بزرگ و هميشه ياور بيكسان است . امروز روز خوبي برايم بود .
بعدها از مادر شنيدم كه پدر همان روز كه از منزل خارج ميشود در بين راه به پير مردي برخورد ميكنند كه به دنبال آدرسي ميگردد، متوجه ميشود كه آدرس منزل ماست و از او ميخواهد بداند كه موضوع چيست ؟ پير مرد در جواب ميگويد من كارگاه كوچكي دارم و دست تنها هستم و احتياج به يك نفر داشتم كه كمكم كند اما نميتوانستم به كسي اعتماد كنم  ديشب از خدا خواستم كه شخصي كه خودش مصلحت ميداند را جلوي پايم قرار دهد تا بتوانم به او اعتماد كنم ؛ صبح كه براي رفتن به مسجد و نماز اول وقت  به كوچه رفتم با بسته كوچكي كه كناري افتاده بود روبرو شدم، كنجكاو بودم بدانم چيست ؟ وقتي آنرا باز كردم آدرسي درون آن بود و مقداركمي هم پول. و يك كاغذ كه روي آن نوشته شده بود تسويه حساب كارگر...
دانستم مربوط به كسي است كه از كار بيكار شده است و تصميم گرفتم به دنبال صاحبش باشم و ادامه ماجرا.
راستي يادم رفت بگويم ، پدرم بعد از آنكه بيكار  و از كار در شب اول ماه مبارك رمضان محروم ميشود در راه آمدن به منزل بقچهاي را كه درون آن تمام وسايلش بود گم ميكند و آن شب متوجه آن نميشود ولي ....
 راستي، ما  همه به مهماني خدا دعوت شديم.؟
                                                                      

   نبي اسدالهي
                                                                                                   اول ماه مبارك رمضان

کاری از : کلوپ نویسندگی


ارسال نظر

نام *
ایمیل
کد امنیتی   
ارسال
 

ابزار کاربران

Free Page Rank Tool

شماره تماس : 77632007

طراحی سایت : پویان رایانه

بهترین حالت نمایش: مرورگر فایرفاکس